السيد الطباطبائي ( مترجم : مهدى تدين )

42

نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى )

اتحاد وجود و ماهيت در خارج و در ذهن ندارد . ما يك حقيقت واحد بيش نداريم و آن هم وجود است ، زيرا اصالت از آنِ وجود است و ماهيت اعتبارى است . بنابر آنچه گذشت ، وجود توسط ماهيات گوناگون ، نوعى اختلاف مىيابد بدون آن‌كه چيزى بر آن افزوده شود . اين است معنى سخن آنان كه گفته‌اند : ماهيات ، انحاء وجوداند . اختلاف و تمايز بين ماهيات موجود نسبت به يكديگر و نيز اختلاف آثار آنها با يكديگر ، همگى ناشى از همين اختلاف در انحاء وجود است ، و اين است معنى آن سخن كه گفته‌اند : ماهيات ، حدود وجوداند . پس در واقع ، هر ماهيت موجود ، حدّى است كه وجودش از آن حد تجاوز نمىكند و لازمهء آن سلب‌هايى است كه به عدد كليّه ماهيت‌هاى موجود در خارج . مثلًا ، ماهيت انسان موجود ، حدّى است براى وجود او كه وجودش از آن حدّ فراتر نمىرود و به حريم وجودى ساير ماهيات ، تجاوز نمىكند و از همين جهت است ، كه او اسب ياگاو يا درخت و يا سنگ يا ماهيت موجود ديگرى ، غير از انسان نيست . « 1 » 7 . ثبوت « 2 » هر چيز ، به هر نحو كه فرض شود ، حتماً بر مبناى وجودى است خارجى كه عدم را بالذات طرد مىكند . بنابراين در تصديقات « نفس الامرى » كه نه در

--> ( 1 ) . منظور از عبارت « لازمهء آن سلب‌هايى است به عدد كليّه ماهيت‌هاى موجود . . . » آن است كه چنان‌كه گفته شد هر ماهيت حدّى است كه وجود را به خود محدود مىسازد . وجود مطلق است و نامتناهى و ماهيات حدود و قيود آن است . وجود در انسان به ماهيت انسان محدود مىشود و در اسب به ماهيت اسب و در سنگ به ماهيت سنگ . بر اين اساس لازمهء هر ماهيت كه وجود را به حدّ خاصى محدود مىكند آن است كه همهء ماهيات ديگر از حدّ آن سلب شود . بدين معنى كه مثلًا ماهيت انسان حدّى براى وجود ايجاد مىكند كه وجود محدود در آن حدّ ، ديگر اسب يا گاو يا شىء ديگرى از موجودات نيست . پس انسان ، يعنى وجود محدود به حدود ماهيت انسان ، و اسب يعنى وجود محدود به ماهيت اسب ( 2 ) . لفظ ثبوت در مواردى كه مرادف با وجود و حصول و امثال آن به‌كار مىرود ، اعم از وجود خارجى و وجود ذهنىو تقرّر نفس الامرى است كه هر يك مرتبهء خاصّى از وجود است ( هر يك از اين مراتب در جاى خود توضيح داده خواهد شد . در معنى نفس الامر و تعريف آن‌كه در متن آمده است دقت شود )